تبليغاتX
ریواس
 

سنگ بود

که راهم را زد

وگرنه حالا گنجشکی بودم

پشت پنجره ات

+ نوشته شده توسط محمدرضا محمدزادگان در شنبه 1390/09/26 و ساعت 10:8 |
پدر

مادر

گوشی رابردارید

بگوییدخانه نیستم

بگوییددیروز عصر

مثل یک نخ سیگار

درگوشه ی زیرسیگاری   غروب کرد

+ نوشته شده توسط محمدرضا محمدزادگان در شنبه 1390/09/26 و ساعت 10:2 |
 

خیابان

تاریک

طرح نامفهوم یک سایه که می لرزد

صدای زوزه ای در باد

امتداد صدای یک گلوله تا صبح

قطاری با سرعت در سینه ام ایستاد

سربازها در وسط خوابم پیاده شدند

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا محمدزادگان در دوشنبه 1390/03/23 و ساعت 14:7 |
 

حرفی در انتهای  این کوچه می گوید

بمبی منفجر خواهد شد

دوباره کوچه بوی باروت خواهد گرفت

در وقت های مکرر بی تو بودن

چشمی هراسان

به  در و دیوار می خورد

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا محمدزادگان در دوشنبه 1390/03/23 و ساعت 14:7 |
 

من

اصولن به يك اصل پاي بندم

دست در دست تو بودن

كنار دريا

كناراين عمارت كه روزي عاشق بود

 

كنار روزهايي كه سيگارمان را جفتي روشن مي كرديم

دود مي شديم

دود من نيلوفر مي شد به دور دود تو كه بالا مي رفت

 

كنار وقتي كه باران شديم

روي چتر دو رهگذر

كه ازچشم هاي ما        ماه را بالاآوردند

تا نشانه ها را گم نكنند .

 

نشانه ي ما هم

درخت صدساله ي ابريشم

تا جلبك ها راه مان را به بيراهه كج نكنند

 

مراقب اين رعد و برق بي باران باش

مراقب خودت باش

 

ما آسمان را ابري كرديم

مسير را اشتباهي آب پاشيديم

ما هركدام به راه خودمان گم شديم .

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا محمدزادگان در دوشنبه 1390/03/23 و ساعت 14:6 |

 

آسان نبود

درچشم هاي تو شناور بودن

شايد من شنا بلد نبودم

كه آب ازسرم گذشت

 

تمام حرف ها

پراكنده

حرف از زنجيردست من به گردن توست

 

تا سيب سرخي از گونه هايت بچينم

وتبعيد شوم

از اين بهشتي كه پياده رو ندارد

پنج دقيقه صندلي ات را جا به جا نكن

هنوز با تو حرف دارم

 

اينجا هر روز صداي مردي را مي شنوم

كه آويزان از تيرك برق باد مي خورد

 

اينجا تمام لباس ها به رنگ آژير ختم مي شود

 

لتفن

پنج دقيقه پا به پا نكن

شال ات را روي پيشاني ام بگذار

دارم بخار مي شوم

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا محمدزادگان در دوشنبه 1390/03/23 و ساعت 14:4 |

 

امروز

اول خيابان ديدن تو

صندلي ام را كنار پياده رو پارك مي كنم

اگربر سنگفرش خيابان قدم بگذاري

كلاه از سر برمي دارم

 

تو راز دستانت را به من نگفتي

نگفتي درچشمانت غمي چند ساله را شراب انداخته اي !

 

من پير سال و ماه شدم

 

باور كن

 

كنار نبودنت

تمام پنجره ها بي كبوتر مي ماند

من مي مانم و اين خيابان بي باران و اين گنجشك ها ي سرگردان در شهر

 

امروز اول خيابان ديدن توست

اما

هنوز

باد از شمال موهايت گذر نكرده است.

 

دي ماه 89

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا محمدزادگان در دوشنبه 1390/03/23 و ساعت 14:0 |

۱

"از مردن " / برای آنها که روزی هزار بار می میرند

 

تن نمی دهم

نمی خواهم

اما تمام زمین در تنم می ریزد

تمام می شوم

و آسمان واروونه

رویای پرواز را

ریز

    ریز

        می کند

 

 

 

هرچه از دیروز فاصله می گیرم

ریزتر می شوم

و می دانم روزی خواهد بود

که آفتاب نمی ریزد

                    به استخوانهایم

می دانم بدون من

پیراهن زمین پشت و رو تر نخواهد شد

باز هم آسمان ِ واروونه

از

 باران

      خواهد

             ریخت

و پیراهنی بربند

تَر نخواهد شد

+ نوشته شده توسط محمدرضا محمدزادگان در دوشنبه 1390/03/23 و ساعت 13:51 |

۲

"عشق در یک پرده"

 

زن:

      دو دستی دوستم بدار

      در تخت خوابی که پایه هایش در مه فرو شده

      کسی هوایمان را ندارد

      می توان آه را دزدید

      تا ماه غلتید

      و پیش از آن که سر برسند

      به راه افتاد

      مگر تا میدان سر به هوای مین

      پشت چند خاکریز می توان خوابید؟

 

مرد:

      آخر آسمان دیگر نمی گوید:

      آبی ترین لباس خوابت را بپوش!

      گناه ِما هنوز جاده ای است که می گوید:

                                                    برو!

 

زن:

     شاید فردا

     در تخت خوابی که پایه هاش در شن فرو شده

     سپید ترین لباس خوابت را بیاورم

     همین حالا…

 

آژیر سرخ در پنجره خرما ریخت

مهلت نداد مرد بگوید

                     دو دستی دوستم بدار 

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا محمدزادگان در دوشنبه 1390/03/23 و ساعت 13:50 |

 

می‌گویند به شیرش رفته هر كس دلیر باشد . خیرالنساء این را خوب می‌داند . می‌داند كه دختر به خودش رفته كه شبگاه تاریكی را می‌تاراند. روز هم اگر در پی نباشد توفیری نمی‌كند . روز نبوده انگار از الست روز نبوده . دنیا هم كه سنگ‌ا‌ش گذاشتند شبگاه بوده است. روایت دست به دست گشته تا این جا می‌گوید شبگاه سنگ روی سنگ قرار می‌گیرید. خیرالنساء می‌گوید. به منیژه می‌گوید هیچوقت پاپی نشده نمی‌شود دختر كجا بوده حتا اگر دیر وقت می‌آمده با كوله‌ای كاغذ. وقتی هم می‌پرسید از سر كنجكاوی دختر می‌گفت این كاغذها طوماری است كه دهقان برای ارباب پیچیده است.
خیرالنساء می‌گفت خواب دیده . دیده خواب آمده بعدكاغذها یكی یكی آمده‌اند و دسته شده‌اند . دست هم درست شده انگار سایه را پس بزنی چیزی پیدا آید ‍، دختر ایستاده بود روبه‌رویش .
منیژه می‌گوید خیرالنساء گفته عمرم را بگیرند از وسط نصف كنند اما هرچه هست بگذرد . همین سنگ‌ها ، سایه‌ها و بید حتا كمی بگذرد تا اینكه … فراموش كرده بگوید هرگاه همین سنگ‌های قهوه‌ای عقب‌تر برگردند می‌شوند خشت خام یا بید اگر پشت سرش را نگاه كند می‌شود نهالی كه تازه می‌خواهد بروید .
نفس چاق می‌كند منیژه به قلیانش فرق می‌زند دوباره خیره می‌شود به روبه‌رو به جایی ، نقطه‌ای كه در شبگاه كذایی بوده است . اگر نبوده پس چرا گفته به خیرالنساء گفته بود ؛«مثل خواهرمی».
همان گاه یا دیگر گاهی بوده منیژه دیده سایه‌ها دختر را ول نمی‌كنند و دختر آنها را می‌تاراند .

منیژه می‌گوید اول بار خواب آمده ،سایه‌ها همه با هم آمدند . می‌گوید و نی را می‌تاباند دیگر گاهی نه چندان دور هم كه نی را تاباند گفت«من و خیرالنساء یك جان و دو قالبیم ، از یك پوست و گوشت هم كه نباشیم ، نباشیم» و بعد خیره نگاه كرده به روبه‌رویش به خیرالنساء كه نشسته بود مثل سایه .
سایه‌ی ناشتا بوده وقتی گفت شبگاه را نگاه كه می‌كنی اندازه كه بگیری چند بدستی كوتاه‌تر می‌زند از روز . می‌گوید حتا دیده‌ام چطور با هم چنگ و بور شده‌اند و بعد از اینكه خیرالنساء خوانده «رسید مژده كه ایام غم نخواهد ماند» دختر ساكت نمانده گفته اگر كاری نكنیم دست روی دست خواهد ماند . مانده بود كه تیر آمده . دختر ندیده تیر آمده تابنشیند تا شكل صنوبری‌ی پیرهن‌اش را بشكند .
شكل‌های صنوبری كه بشكند ، می‌گویند هر چه بید و سنگ‌های قهوه‌ای یا خشت خام به جایی می‌روند كه ااگر سایه نباشد تاریكی‌ی مطلق است . و پشت بندش گفته اما بید به شبگاه می‌روید تا بیاموزد سایه كند.
نهال بید كه بالا بیاید خیرالنساء می‌تواند گلیمی پهن كند هر پنجشنبه تا هرچه بید و سنگ‌های قهوه‌ای تاریك شوند .می‌تواند بنشیند،بخواند و تاریكی را بتاراند . دختر گفته از تاریكی نمی‌ترسد ‍‍‍، باید هر چه درخت از آفت پاك شود. باید هر چه گفتم یا گفتی همان شود تا آنكه تاریكی نتواند بجنبد شبگاه هم اگر در تاریكی‌ی كوچه كه می‌جنبیده می‌آمد با كوله‌ای كاغذ نمی‌ترسید . منیژه می‌گوید دیده خیرالنساء قاب عكس را برداشته و تور سبز آن‌را پس زده پاكش كرده بادست . دیده خیرالنساء نشسته چای ریخته برای خودش كه ریخته برای دختر هم ریخته ، هرپنجشنبه می‌ریزد .
نفس چاق می‌كند به قلیانش فرق می‌زند می‌گوید دلم می‌خواهد تا هستم ببینم دست‌های دخترم بید سبزی شده سایه دارد . می‌گویدكسی كه سایه‌اش نباشد عمرش به بار نیست . دیگر گاهی هم كه ربابه آمد می‌نشینیم زیر سایه‌ی بید ، زیرسایه‌ی دست‌هاش . بعد هم گفته به منیژه گفته بید هی رشد می‌كند صنوبر هم بالا می‌رود تا به پشت بام می‌رسد . می‌تواند به خانه‌ی نرگس هم نگاه كند ببیند نرگس از خانه بیرون می‌رود . پی‌اش كه راه بیفتد می‌داند رفته خانه‌ی ملا غلامرضا رخت بشوید . حتا می‌تواند ببیند نهال اشرف دال را كه بید بلندی شده اما كسی نمی‌بیند ، كسی كه خواب است نمی‌تواند ببیند نه سایه نه تاریكی را .
خیرالنساء دیده بود . به منیژه گاهی كنارش زانو بغل نشسته می‌گوید چند شبگاه پیش خواب دیده‌ام دیده پایش نیست ، یا هرچه بوده نمی‌توانسته بگریزد. با هوار بلندی از خواب پریده ربابه هم پریده بود از خواب. به خیرالنساء آب داده وقتی دیده می‌لرزد فهمیده تشنه است .گرگ و میش پای بید را خیرالنساء آب می‌پاشد صلوات هم فرستاده لب‌اش می‌جنبید . صدای تیر را هم كه شنید صلوات فرستاد . فردای همان شبگاه كه صدای تیر را شنید ، صنوبر شكسته‌ی پیرهن صنوبر را هم دیده بود . گفت نمی‌خواهد صنوبرش به سنگ سیاه برود . می‌گوید صنوبرم باید كنارم سبز باشد.
خیرالنساء گفته به منیژه گفته تا حالا به تنگ آمده‌ای از صدای جغدی كه نشسته بر بام خانه‌ات و ثابت نگاه‌ات می‌كند. می‌گوید صنوبر همیشه به پشت بام نگاه می‌كرد . گاه گداری هم كه می‌پرسیده به چه نگاه می‌كنی ، می‌گفت:«جغد».
منیژه نی قلیانش را می‌تاباند می‌گوید عصایم شكسته . دوتا شده‌ام . غربتی‌هام پیرم كرده‌اند .شیرم حلالشان . به خیرالنساء می‌گوید شب چهارشنبه است ،بهتر است اسفند دود كنیم .
نی قلیانش را زمین می‌گذارد با بال مینارش گونه‌هایش را پاك می‌كند می‌خواند :
«روزی من باز شانه‌های تو بودم / امروز تو بال ناتوانی من باش ».
صدای تیر كه خوابید دود اسفند هم كه نشست خیرالنساء نبود . رفته یا دود شده با اسفند پیچیده لابه لای برگ‌های بید كه در تاریكی ، شیون زده تكان می‌خورند . همان گاه یا دیگرگاهی بوده منیژه دیده بید صنوبر و بید خیرالنساء سربر شانه‌های هم پشت بام را نگاه می‌كنند و با نرمه بادی خنك كه می‌وزد خیرالنساء صنوبر را می‌بوسد.


                                                                                            زمستان 83

+ نوشته شده توسط محمدرضا محمدزادگان در سه شنبه 1390/01/23 و ساعت 12:50 |


Powered By
BLOGFA.COM